تبليغاتX
 یه عشق ساده

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن
اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


كار مانیست شناسایی راز گل سرخ
كار ما شاید این است
كه در افسون گل سرخ شناور باشیم .

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت


 

تو مرا می فهمی   


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم                     


و تو هم می دانی 


تا ابد در دل من می مانی

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


اگر که مانده ام اینجا برای یک نفر است

و هر چه می کشم اینجا جفای یک نفر است

درون چشم پر اشکم نمانده تصویری

درون گوش دل من صدای یک نفر است

اگرچه همچو خرابه شده دلم متروک

همین خرابه ویران سرای یک نفر است

دلم برای تپیدن بهانه می خواهد

دلم اگر که تپد در هوای یک نفر است

دگر نمانده حدیثی سخن کنم کوتاه

تمام بود و نبودم فدای یک نفر است...


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


ما رو گرفتي به خدا !

ما رو گرفتي به خدا ، ما خود مون آخرشيم
اگه رررو راست باشه يكي ، ما خودمون نوكرشيم
ما گرگ بارون ديده ايم ، كلاه نمي ره سرمون
چيزي به اين ساد گيا ،كه نمي شه باورمون
اگه به پاش بيفته ما ، تو دهن شيرم ميريم
اگه برا ما تب كنن ، ما هم براشون مي ميريم
اينقده زير آبي نرو ، از پشت كوه نيومديم
توي شلنگ شنا نكن ، اين كارارم ما بلديم
مشت تو وا شد آخرش ، تو زرد از آب دراومدي
هر چي كه گفتي نبودي ، فكر كردي خيلي بلدي ؟
مي خواي به تخته بزنم ، يهو يه وقت چشم نخوري
استاميوفن كدئين ، ما كه خوبيم تو چطوري ؟


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 2:10 موضوع | لینک ثابت


عشق، راز است.
حساب عشق از حساب شهوت جداست.
در شهوت هیچ رازی نیست.
شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،
هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.
عشق، با هستی رابطه دارد.
عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.
عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.                                                    
شهوت، زاده ی حاشیه وجود آدمی است،
شهوت، نیاز تن است.
بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.                                                                
کسانی که عشق را تجربه می کنند،
در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.
همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس می کند.
اگر با روح خود انس بگیری،
عشق تو دیگر یک رابطه نیست،
بلکه سایه ایست که تو را در همه جا همراهی می کند.
عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
به محض آنکه دستان خود را می بندی،
انها را از عشق تهی می کنی.
وقتی دستان خود را می گشایی،
همه ی هستی در آنها جای می گیرد.
خدا در هممه جهان نمی گنجد؛
فقط دل است که گنجایش او را دارد.
عشق و حقیقت، دو نام یک تجربه اند.
کسی که عشق را تجربه کرده،
حقیقت را نیز تجربه کرده است.
کسی که حقیقت را تجربه نکرده،
عشق را نیز تجربه نخواهد کرد.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
عشق، خود را احتکار نمی کند،
بلکه خود را با دیگران سهیم می شود.
عشق چشمداشتی ندارد.
عشق، سهییم شدن بی قید و شرط است.
عشق، خواهشی ندارد
و جویای تملک نیست.
عشق، سر مستی ِ بخشیدن است.
عشق، نیازی به تظاهر ندارد؛
فقط هست و همین برای او کافیست.
عشق، روح را می پرورد.
هرگز به ملالت نمی انجامد.
عشق های دروغین خوراک ِ نفس اند؛
فقط خویشتن دروغی ات را ارضا می کنند.
بنده ی عشق باش.                                             
ببخش
و از شور و سرمستی ِ بخشیدن بهره مند شو.
عشق را وظیفه تلقی نکن.
اگر عشق را وظیفه تلقی کنی،
همه ی شور و هیجان ِ عشق را از بین می بری.
هرگز گمان نکن که به دیگران بدهکار هستی.
عشق، بدهکار کسی نیست.
وقتی عشق می ورزی،
منتظر پاداش و ستایش نباش.
توقع و چشمداشت،
سیمای ِ قدسی ِ عشق را می آلاید.
عشق ِ حقیقی
هرگز سرخورده نمی شود
و به یأس نمی انجامد.            

                                            


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت


اینجا اسیر دستهای عشق ، هر لحظه بی تو رو به پایانم

هر لحظه دردی تازه ،دردی سرخ ، شاید به جرم اینکه انسانم

این زخمهای نا صبور اینجا ،چشم انتظار مرهمی از تو

با آنکه هرگز پر نخواهد کرد ، دستان تو خالی دستانم

من هستم و یاد تو این گوشه ، در گور تاریک اتاق خود

همدرد من ، هم گریه خوبم ، جاریست یادت توی چشمانم

انگشتهای مهربان تو ، آرام می رقصند و یک لحظه

می پیچد آهنگ سه تار تو ، در سرزمین تشنه جانم

با آنکه هرگز پر نخواهد کرد ، دستان تو خالی دستانم

این یک نفس را با تمام خود ، من عاشق چشم تو می مانم !...


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت


زندگی

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.


زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting