تبليغاتX
 یه عشق ساده

اینجا اسیر دستهای عشق ، هر لحظه بی تو رو به پایانم

هر لحظه دردی تازه ،دردی سرخ ، شاید به جرم اینکه انسانم

این زخمهای نا صبور اینجا ،چشم انتظار مرهمی از تو

با آنکه هرگز پر نخواهد کرد ، دستان تو خالی دستانم

من هستم و یاد تو این گوشه ، در گور تاریک اتاق خود

همدرد من ، هم گریه خوبم ، جاریست یادت توی چشمانم

انگشتهای مهربان تو ، آرام می رقصند و یک لحظه

می پیچد آهنگ سه تار تو ، در سرزمین تشنه جانم

با آنکه هرگز پر نخواهد کرد ، دستان تو خالی دستانم

این یک نفس را با تمام خود ، من عاشق چشم تو می مانم !...


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت


زندگی

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.


زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت


به خودم چرا،

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!


مي دانم بر نمي گردي!


مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!


مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!


مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!


اما هنوز كه زنده ام!


گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،


ولي زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟


چرا به خودم دروغ نگويم؟


من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!


بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!


اين كارگري،


كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،


سالها پيش مرده است!


نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!


مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،


حرف مي زنند و نمي گويند،


مي خوابند و خواب نمي بينند!


مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!


(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)


ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!


تازه فهميده ام كه رؤيا،


نام كوچك ترانه است!


تازه فهميده ام،


كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!


تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،


بارها در خفا گريه كرده بود!


تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!


تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس كنار خيال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاك،


چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،


كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!


ولي هر بار كه دستهاي تو،


(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)


ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،


زنده مي شود


و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!


اما، از ياد نبر! بيبي باران!


در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،


هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!


هيچ شانه اي!?


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


ترس من از درد نیست

از بی دردی ست

آنجا که دردی نیست، زنگی نیست برای هوشیاری

 

ترس من از ترس نیست

که از بی ترسی ست

آنجا که ترس نیست ،زنگی نیست برای در امان بودن

 

ترس من از خطر کردن نیست

که از خطر نکردن است

آنجا که خطر کردنی نیست، گنجی نیست برای بدست آوردن

 

ترس من از غم نیست

از بی غمی ست

 

اینجا اسیر دستهای عشق ، هر لحظه بی تو رو به پایانم

 

آنجا که غم نیست، شادی معنایی ندارد

 

می توان در دل تاریکی روشنایی را دید

می توان در دل روشنایی روشنتر از روشنایی را دید

می توان غم را مثل شادی دوستداشت

می توان در غم شادی را دید

می توان در دل غم شادتر از شادی را احساس کرد

می توان هر دو روی هر سکه را دوست داشت

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


  انسان محکوم به زیستن

              گل محکوم به پرپر شدن

              شمع محکوم به گریستن

              سکوت محکوم به تنهایی

                             و

قلب با تمام صفا و صمیمیتش محکوم به شکسته شدن 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


می توان رفت در آن ستاره های چشم او
می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه
می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد
از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ
تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها
از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ
از غم عشق چه می باید کرد

 

باز شب شد چقدر تنهايم                      گفته بودي كه شبي مي آيم

باز شب شد و از پنجره ام                   همچنان راه تو را مي پايم

كنج اين پنجره ها شب همه شب             منم و گريه و هاي و هايم

پشت اين پنجره ها تا به سحر                پنجه بر پيكر شب مي سايم

نكند بيهوده عمر خود را                      پشت اين پنجره مي فرسايم

نكند بيهوده تكرار شود                        قصه ي چشم به راهي هايم

باز چون ديشب و شب هاي دگر             مي روم پنجره را بگشايم

باز شب شد شب و از پنجره ام              همچنان راه تو را مي پايم...


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


الو....؟الو خونه خدا؟ ...خدايا نذار بزرگ شم.

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت


نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

بسیاری از شکست های زندگی مربوط به انسان هایی

است که درک نمی کنند زمانی که تسلیم شدند چقدر

به موفقیت نزدیک بودند.

 

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

تو كز لطافت صدها بهار لبريزي
چرا به ما كه رسيدي هميشه پائيزي                            
ببين سراغ مرا هيچ كس نمي گيرد
مگر كه نيمه شبي، غصه اي، غمي، چيزي


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت


گذر عمر

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند

  لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند

  لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند

  و لحظه هاست که انسان را فریب می دهد

  بیایید از پس لحظه ها بگریزیم

  به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم

  اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست

  و از همین لحظه لذت ببریم

  نه به امید لحظه ی بعدی...

 

 

 

 

 

همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری

 

 می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه

 

تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم

 

 و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط

 

 سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط

 

هستیم ...

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت


برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده.

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نزار پروانه ببینه.

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن...

 

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

 

خدایا ببخشا

خداوندا!ای تو که در ان بالایی بر فراز اسمان ها و ای تویی که این پایینی حتی در پست ترین جایگاه ها.

خداوندا!ای تویی که بخشنده ترینی و ای تویی که ترسناک ترینی تو را تنها و تنها تو را می خوانم.

ای تنها ترینی که همدم تمام تنهایانی و ای انکه ما مردمان پر مشغله هیچ گاه تنهایت نمی گذاریم به تو رو می اورم.

ای انکه شنواترین گوش ها را برای شنیدن دردهای مادی و غصه های کم شدن عاطفه ها داری به محبت به پاکی به رسا بودن نیازمندم.

پروردگارا ای تو که بیشترینی ای تو که کمالی ای تو که نزدیک ترین و دستنیافتنی ترینی تنها تویی.و تنهاییت را یکتاییت را ایمان دارم.

تویی که تمام بندگانت را می شناسی و خود ناشناس ترینی به جستجوی رگه های گم شده ی توست که اشفته شده ام.

پروردگارا ای تویی که از ان مایی و ما از ان تو حقیقت وجود خویش را فراموش کرده و در پی ان به شیطان متوصل شده ام.ببخش

ای تو که حکم کننده ی بخشنده ای در مجازاتم مانند همیشه تخفیفی قائل شو زیرا که خم ابروی تو مرا نیست می کند چه رسد به خشمت!

ای تو افریننده ی دردها و مرهم زخم ها بهشتت را بر روی چشمه ی خونم گذار و جهنمت را با ابلیست نابود کن.

خداوندا تنها تو را می پزستم و ایمان دارم به یگانگیت به بخشندگیت.


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


 خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی بعبارتی کشیدن انتظار عشق یعنی بعبارتی که ماندن، نه فرار اگه تو انتظار کشیدنات معنی عشق رو فهمیدی بدون که عشق پاکی داری اگه توی انتظار به مشکل برخورد کردی و فرار نکردی و موندی بدون که یه دل داری که وسعتش از زمین تا حریم کبریاست

عشق

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:

يکي بود يکي نبود، مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند: "به بهشت رفته است؛ آدم مهرباني مثـل او حتما به بهشت مي رود."

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود براي همين، استـقبال از او با تشريفات مناسبي انجام نشد.

فرشته ي نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

[در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد؛ هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود]

مَرد وارد شد و آنجا ماند...

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي فرشته نگهبان را گرفت و گفت: "اين کار شما تروريسم خالص است!"

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: "چه شده؟"

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: "آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد. حالا در جهنم همه دارند با هم گفت و گو مي کنند، يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا اين مَرد را پس بگيريد!!"

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: "با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند"


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت


 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني  


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت


آموخته ام که...

آموخته ام که ؛ وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان می شود .

آموخته ام که ؛ عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که ؛ اين عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان .

آموخته ام که ؛ ؛ هيچکس در نظر ما کامل نيست مگر تا زمانی که عاشقش شويم.

آموخته ام که ؛ بهترين کلاس درس دنيا کلاسی است که زير پای خلاق ترين فرد دنياست .

آموخته ام که ؛ که مهم بودن خوبست ، ولی خوب خوب بودن از آن مهمتر است .

آموخته ام که ؛ تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زدگی را تماشايی می کند .

آموخته ام که ؛ خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چطور می شود که من همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که ؛ چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد .

آموخته ام که ؛ که در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد .

آموخته ام که ؛ اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه ای جديدتر دوباره بکوشم .

آموخته ام که ؛ موفقيت تنها يک تعريف دارد : « باور داشتن موفقيت » .

آموخته ام که ؛ تنها کسی مرا شاد می کند ، که می گويد « تو مرا شاد کردی » .

آموخته ام که ؛ گاهی مهربان بودند ، بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که ؛ هرگز نبايد به هديه ای که از طرف کودکی داده می شود ، « نه » گفت .

آموخته ام که ؛ در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته ، يکی از آرامش بخش ترين حس های دنيا را درون آدمی بيدار می کند .

آموخته ام که ؛ زندگی مثل طاقه پارچه است . هر چه به انتهای آن نزديک تر می شوی ، سريعتر می گذرد.

آموخته ام که ؛ بايد شکرگزار باشيم که خدا هر آنچه می طلبيم را به ما نمی دهد .

آموخته ام که ؛ وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گيرد ، در واقع شما را به اسارت زندگی می کشد .

آموخته ام که ؛ هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بيشتری انجام می دهم .

آموخته ام که ؛ هميشه برای کسی که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که ؛ زندگی جديست ولی ما نياز به «دوستی» داريم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشيم .

آموخته ام که ؛ تنها چيزی که يک شخص می خواهد ؛ فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهميدنش .

آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شويم ؛ انتظار « لبخندی » از سوی ما دارد .

آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترين راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .

آموخته ام که ؛ به چيزی که دل ندارد ، نبايد دل بست .

آموخته ام که ؛ خوشبختی
جستن آن است نه پيدا کردن آن


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت


به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ، آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند، بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق به او بگویید دوستش دارم با

 

 هیچ صدایی، چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد، فریاد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

 

 

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت


این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت

باور کن این قلبو نرو .این التماسه آخره

چقدر میخوای تو بشکنی.غروره این شکسته رو

هر چی میخوای بگی بگو. اما نگو بهم برو

این دلو عاشقش نکن .اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه میخوای قلبه منو جا بذاری

دلم پر از شکایته . اما صدام در نمی یاد

می ترسم از دستم بری.کاری ازم بر نمی یاد

 

   نرو.نذارکه بعد از این دنیا به عشق شک بکنه

   هر که دلش جای دیگست.عشق رو بخواد ترک بکنه

    نفس زدم از تهه دل.معصومه این قلب به خدا

    نذار بشه محال واسش باور عشقه آدم

 

مرگه دلم پایه تو.اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیق.تم کافیه با ما سر کنی

این دلو عاشقش نکن . اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه میخوای قلبه منو جا بذاری


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت


برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

                      به این دلخوش نمی شوم

                               که ماه هرشب

                           تا کنار پنجره ام پایین بیاید

                                    می خواهم دوشادوش ماه 

                                        پرواز کنم

                      هرشب تا سرزمین عاشق ترین دلها بروم

                                          و بفهمم

                            که تنهایی اصلا خوب نیست

                               چرا که ماه نمی خواهد تنها بمان

                                          و خورشید هم

                                     مگر پاکتر از ماه چیزی هست؟؟؟

                                     و تنها تر از من و تو..............

                          اگر اهل سفری پنجره ات را باز بگذار

                                       ماه امشب هم می آید

 

 

 

                                                     


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت


 

 بـــهونه مي گيره دلم واسه هميشه بودنت مي خوام كـنارت بمونم حتي تو وقت رفتنت آره دلــــم تــنگ مي شه نــــگاهتو ازم نگير بيا و با خـــــنديدنت مــــــاتم و از دلـــم بگير بايد شــــــريكم بكني تو بـــوسه بارون لبات اسممو فرياد بزني تو عمق سبز لحظه هات براي انـــــــتهاي درد تويي نــــشونه ي دلم شــــعرتو يه تـرانه كن واسه ستاره ي شبم

 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


عشق را بخشیدم

به گدایی نادم

که سر کوچه ی دل

عشق گدایی میکرد

عشق من اینها نیست

مقصدم اینجا نیست

راه را گم کردم

من سفر خواهم کرد

آه دیگر به کجا

دل. جهت را تو بگو

هرچه عقل گفت بس است

برو ای دل که ببینم من را

به کجا خواهی برد


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت


 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت


عشق تو به من آموخته است
که تو را در همه چیز دوست بدارم
در درختان برهنه ، در برگهای زرد و خشک
در هوای برهنه.....در باد و بوران
.....در کوچکترین قهوه سرایی
که شامگاهان قهوه خود را در آن می نوشیم
عشق تو به من آموخته است......که پناه ببرم
به هتلهایی بی نام ....و کلیساهایی بی نام .....و قهوه خانه هایی بی نام
عشق تو به من آموخته است ......که چگونه شب
غمهای غریبان را چند برابر می کند
به من آموخته است ..... چگونه بیروت را
در هیئت زنی ببینم ......پر وسوسه
زنی ....که هر شب
زیباترین جامه های خود را بر تن می کند
و برای دریانوردان ......و امیران
........بر سینهء خود عطر می زند
عشق تو به من آموخته است که بی گریه مویه کنم
آموخته است که چگونه اندوه
چون پسری پای بریده
در راههای بیروت و حمراء به خواب می رود
عشق تو به من آموخته است که اندوهگین شوم
.......و من از روزگارانی پیش
محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد
زنی که بر بازوانش
.......چون گنجشک بگریم
زنی ...... که پاره هایم را
.........چون پاره های بلور شکسته گرد آرد
عشق تو ..... ای بانوی من
عشق تو به من آموخت


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت


باید بروم

صدایی از بیشه مرا می خواند

و در اینجا هجومی سرد

چنگ درد می اندازد

باید انگار ببندم بارم

و همین امشب باید بروم

 

سهم این ثانیه ها بیماریست

و در آغوش کسی سایه ی من پندار نیست

دست هایم هم تنهاست

و حصاری سرد بر گرد نفس هایم است

 

می برم در آب پایم را من

تا عبور خنک آب بر آن بوسه زند

گامهایم خسته اند

چشمهایم خسته

بازوانم خسته

 

زن همسایه فریاد می زند:

"باز هم گریه ... باز هم فریاد... بس کن دیگر"

آری...

بی گمان باید بروم جاییکه

مردمانش هرگز

صبح تا شب

باعث نشوند دردهایم را

عارض نشوند ناله هایم را

باید که همین امشب بروم


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت


 
 
 
 
 
 
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***_________خودم__________***___
__***_________و_________***_____
___***_______خودت_________***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
______________*________________
 
سرزمینهایی ست ،رودخانه هایی ست در چشمان تو،

از میان آنها می گذرم آنها دنیا را روشن می کنند و من ازمیان آنها می گذرم،

                              زیبای من. زیبای من، زیبای من،

  وجود تو،روشنایی تو،سایه ی تو زیبای من،

                         همه مال منند،زیبای من، همه مال منند،

عزیز من، زمانی که راه می روی یا می آسایی

زمانی که نغمه سر می دهی یا می خوابی،

زمانی که در رنجی یا در رویا،

                                           همیشه،

زمانی که نزدیکی یا دور،

         همیشه،

                             مال منی،زیبای من،

                                     همیشه


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


امروز یه حس غریبی داشتم همش به مرگ فکر میکردم خودمم نمی دونستم چرا؟

با خودم گفتم اگه امروز بهم بگن فقط 2 روز دیگه زنده ام چیکار می کنم؟

نمی دونم از مرگ می تر سم یا نه؟

اصلا زندگی رو دوست دارم؟

تو زندگی دنبال چی هستم؟

تا چه حد به خواسته هام رسیدم؟

رنگ زندگیم چه رنگیه؟

اصلا.............

زندگی چیه؟

عشق چیه؟

چرا بدنیا اومدم؟

وهزاران سوال بی جواب دیگه.......................

تصمیم گرفتم از امروز جواب این سوالامو پیدا کنم.

شاید به معنای زندگی پی بردم......................


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت


جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت