
آموخته ام که ؛ وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان می شود .
آموخته ام که ؛ عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .
آموخته ام که ؛ اين عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان .
آموخته ام که ؛ ؛ هيچکس در نظر ما کامل نيست مگر تا زمانی که عاشقش شويم.
آموخته ام که ؛ بهترين کلاس درس دنيا کلاسی است که زير پای خلاق ترين فرد دنياست .
آموخته ام که ؛ که مهم بودن خوبست ، ولی خوب خوب بودن از آن مهمتر است .
آموخته ام که ؛ تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زدگی را تماشايی می کند .
آموخته ام که ؛ خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چطور می شود که من همه چيز را در يک روز بدست آورم .
آموخته ام که ؛ چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد .
آموخته ام که ؛ که در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد .
آموخته ام که ؛ اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه ای جديدتر دوباره بکوشم .
آموخته ام که ؛ موفقيت تنها يک تعريف دارد : « باور داشتن موفقيت » .
آموخته ام که ؛ تنها کسی مرا شاد می کند ، که می گويد « تو مرا شاد کردی » .
آموخته ام که ؛ گاهی مهربان بودند ، بسيار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام که ؛ هرگز نبايد به هديه ای که از طرف کودکی داده می شود ، « نه » گفت .
آموخته ام که ؛ در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته ، يکی از آرامش بخش ترين حس های دنيا را درون آدمی بيدار می کند .
آموخته ام که ؛ زندگی مثل طاقه پارچه است . هر چه به انتهای آن نزديک تر می شوی ، سريعتر می گذرد.
آموخته ام که ؛ بايد شکرگزار باشيم که خدا هر آنچه می طلبيم را به ما نمی دهد .
آموخته ام که ؛ وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گيرد ، در واقع شما را به اسارت زندگی می کشد .
آموخته ام که ؛ هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بيشتری انجام می دهم .
آموخته ام که ؛ هميشه برای کسی که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .
آموخته ام که ؛ زندگی جديست ولی ما نياز به «دوستی» داريم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشيم .
آموخته ام که ؛ تنها چيزی که يک شخص می خواهد ؛ فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهميدنش .
آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شويم ؛ انتظار « لبخندی » از سوی ما دارد .
آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترين راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .
آموخته ام که ؛ به چيزی که دل ندارد ، نبايد دل بست .
آموخته ام که ؛ خوشبختی جستن آن است نه پيدا کردن آن
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ، آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند، بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق به او بگویید دوستش دارم با
هیچ صدایی، چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد، فریاد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت
این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت
باور کن این قلبو نرو .این التماسه آخره
چقدر میخوای تو بشکنی.غروره این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو. اما نگو بهم برو
این دلو عاشقش نکن .اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلبه منو جا بذاری
دلم پر از شکایته . اما صدام در نمی یاد
می ترسم از دستم بری.کاری ازم بر نمی یاد
نرو.نذارکه بعد از این دنیا به عشق شک بکنه
هر که دلش جای دیگست.عشق رو بخواد ترک بکنه
نفس زدم از تهه دل.معصومه این قلب به خدا
نذار بشه محال واسش باور عشقه آدم
مرگه دلم پایه تو.اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیق.تم کافیه با ما سر کنی
این دلو عاشقش نکن . اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلبه منو جا بذاری
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو
به این دلخوش نمی شوم 
که ماه هرشب
تا کنار پنجره ام پایین بیاید
می خواهم دوشادوش ماه
پرواز کنم
هرشب تا سرزمین عاشق ترین دلها بروم
و بفهمم
که تنهایی اصلا خوب نیست
چرا که ماه نمی خواهد تنها بمان
و خورشید هم
مگر پاکتر از ماه چیزی هست؟؟؟
و تنها تر از من و تو.........
.....

اگر اهل سفری پنجره ات را باز بگذار
ماه امشب هم می آید

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت
بـــهونه مي گيره دلم واسه هميشه بودنت مي خوام كـنارت بمونم حتي تو وقت رفتنت آره دلــــم تــنگ مي شه نــــگاهتو ازم نگير بيا و با خـــــنديدنت مــــــاتم و از دلـــم بگير بايد شــــــريكم بكني تو بـــوسه بارون لبات اسممو فرياد بزني تو عمق سبز لحظه هات براي انـــــــتهاي درد تويي نــــشونه ي دلم شــــعرتو يه تـرانه كن واسه ستاره ي شبم

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
عشق را بخشیدم
به گدایی نادم
که سر کوچه ی دل
عشق گدایی میکرد
عشق من اینها نیست
مقصدم اینجا نیست
راه را گم کردم
من سفر خواهم کرد
آه دیگر به کجا

دل. جهت را تو بگو
هرچه عقل گفت بس است
برو ای دل که ببینم من را
به کجا خواهی برد
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت
عشق تو به من آموخته است
که تو را در همه چیز دوست بدارم
در درختان برهنه ، در برگهای زرد و خشک
در هوای برهنه.....در باد و بوران
.....در کوچکترین قهوه سرایی
که شامگاهان قهوه خود را در آن می نوشیم
عشق تو به من آموخته است......که پناه ببرم
به هتلهایی بی نام ....و کلیساهایی بی نام .....و قهوه خانه هایی بی نام
عشق تو به من آموخته است ......که چگونه شب
غمهای غریبان را چند برابر می کند
به من آموخته است ..... چگونه بیروت را
در هیئت زنی ببینم ......پر وسوسه
زنی ....که هر شب
زیباترین جامه های خود را بر تن می کند
و برای دریانوردان ......و امیران
........بر سینهء خود عطر می زند
عشق تو به من آموخته است که بی گریه مویه کنم
آموخته است که چگونه اندوه
چون پسری پای بریده
در راههای بیروت و حمراء به خواب می رود
عشق تو به من آموخته است که اندوهگین شوم
.......و من از روزگارانی پیش
محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد
زنی که بر بازوانش
.......چون گنجشک بگریم
زنی ...... که پاره هایم را
.........چون پاره های بلور شکسته گرد آرد
عشق تو ..... ای بانوی من
عشق تو به من آموخت
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت
باید بروم
صدایی از بیشه مرا می خواند
و در اینجا هجومی سرد
چنگ درد می اندازد
باید انگار ببندم بارم
و همین امشب باید بروم
سهم این ثانیه ها بیماریست
و در آغوش کسی سایه ی من پندار نیست
دست هایم هم تنهاست
و حصاری سرد بر گرد نفس هایم است
می برم در آب پایم را من
تا عبور خنک آب بر آن بوسه زند
گامهایم خسته اند
چشمهایم خسته
بازوانم خسته
زن همسایه فریاد می زند:
"باز هم گریه ... باز هم فریاد... بس کن دیگر"
آری...
بی گمان باید بروم جاییکه
مردمانش هرگز
صبح تا شب
باعث نشوند دردهایم را
عارض نشوند ناله هایم را
باید که همین امشب بروم
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
از میان آنها می گذرم آنها دنیا را روشن می کنند و من ازمیان آنها می گذرم،
زیبای من. زیبای من، زیبای من،
وجود تو،روشنایی تو،سایه ی تو زیبای من،
همه مال منند،زیبای من، همه مال منند،
عزیز من، زمانی که راه می روی یا می آسایی
زمانی که نغمه سر می دهی یا می خوابی،
زمانی که در رنجی یا در رویا،
همیشه،
زمانی که نزدیکی یا دور،
همیشه،
مال منی،زیبای من،
همیشه
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
امروز یه حس غریبی داشتم همش به مرگ فکر میکردم خودمم نمی دونستم چرا؟
با خودم گفتم اگه امروز بهم بگن فقط 2 روز دیگه زنده ام چیکار می کنم؟
نمی دونم از مرگ می تر سم یا نه؟
اصلا زندگی رو دوست دارم؟
تو زندگی دنبال چی هستم؟
تا چه حد به خواسته هام رسیدم؟
رنگ زندگیم چه رنگیه؟
اصلا.............
زندگی چیه؟
عشق چیه؟
چرا بدنیا اومدم؟
وهزاران سوال بی جواب دیگه.......................
تصمیم گرفتم از امروز جواب این سوالامو پیدا کنم.
شاید به معنای زندگی پی بردم......................
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه
کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره
پای برده های شب حصیر زنجیره غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
من اسیرسایه های شب شدم
شب اسیر تور سرده اسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهرجنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه
توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودش واین ورو اون ور می زنه
تورگهای خسته ی سرده تنم
ترس مردن داره پر پر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها