انسان محکوم به زیستن
گل محکوم به پرپر شدن
شمع محکوم به گریستن
سکوت محکوم به تنهایی
و
قلب با تمام صفا و صمیمیتش محکوم به شکسته شدن

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
می توان رفت در آن ستاره های چشم او
می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه
می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد
از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ
تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها
از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ
از غم عشق چه می باید کرد

باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم
باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم
كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم
پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم
نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم
نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم
باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم
باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم...
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

بسیاری از شکست های زندگی مربوط به انسان هایی
است که درک نمی کنند زمانی که تسلیم شدند چقدر
به موفقیت نزدیک بودند.

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

تو كز لطافت صدها بهار لبريزي
چرا به ما كه رسيدي هميشه پائيزي
ببين سراغ مرا هيچ كس نمي گيرد
مگر كه نيمه شبي، غصه اي، غمي، چيزي
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند
لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند
لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند
و لحظه هاست که انسان را فریب می دهد
بیایید از پس لحظه ها بگریزیم
به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم
اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست
و از همین لحظه لذت ببریم
نه به امید لحظه ی بعدی...

همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری
می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه
تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم
و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط
سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط
هستیم ...
نوشته شده توسط فریبا در ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.
برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده. برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نزار پروانه ببینه. برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر. برای عشق وصال کن ولی فرار نکن. برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن... روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود خدایا ببخشا خداوندا!ای تو که در ان بالایی بر فراز اسمان ها و ای تویی که این پایینی حتی در پست ترین جایگاه ها. خداوندا!ای تویی که بخشنده ترینی و ای تویی که ترسناک ترینی تو را تنها و تنها تو را می خوانم. ای تنها ترینی که همدم تمام تنهایانی و ای انکه ما مردمان پر مشغله هیچ گاه تنهایت نمی گذاریم به تو رو می اورم. ای انکه شنواترین گوش ها را برای شنیدن دردهای مادی و غصه های کم شدن عاطفه ها داری به محبت به پاکی به رسا بودن نیازمندم. پروردگارا ای تو که بیشترینی ای تو که کمالی ای تو که نزدیک ترین و دستنیافتنی ترینی تنها تویی.و تنهاییت را یکتاییت را ایمان دارم. تویی که تمام بندگانت را می شناسی و خود ناشناس ترینی به جستجوی رگه های گم شده ی توست که اشفته شده ام. پروردگارا ای تویی که از ان مایی و ما از ان تو حقیقت وجود خویش را فراموش کرده و در پی ان به شیطان متوصل شده ام.ببخش ای تو که حکم کننده ی بخشنده ای در مجازاتم مانند همیشه تخفیفی قائل شو زیرا که خم ابروی تو مرا نیست می کند چه رسد به خشمت! ای تو افریننده ی دردها و مرهم زخم ها بهشتت را بر روی چشمه ی خونم گذار و جهنمت را با ابلیست نابود کن. خداوندا تنها تو را می پزستم و ایمان دارم به یگانگیت به بخشندگیت.


نوشته شده توسط فریبا در ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت
خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
عشق یعنی بعبارتی کشیدن انتظار عشق یعنی بعبارتی که ماندن، نه فرار اگه تو انتظار کشیدنات معنی عشق رو فهمیدی بدون که عشق پاکی داری اگه توی انتظار به مشکل برخورد کردی و فرار نکردی و موندی بدون که یه دل داری که وسعتش از زمین تا حریم کبریاست

عشق
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود، مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند: "به بهشت رفته است؛ آدم مهرباني مثـل او حتما به بهشت مي رود."
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود براي همين، استـقبال از او با تشريفات مناسبي انجام نشد.
فرشته ي نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
[در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد؛ هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود]
مَرد وارد شد و آنجا ماند...
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي فرشته نگهبان را گرفت و گفت: "اين کار شما تروريسم خالص است!"
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: "چه شده؟"
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: "آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد. حالا در جهنم همه دارند با هم گفت و گو مي کنند، يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا اين مَرد را پس بگيريد!!"
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: "با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند"

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها