اینجا اسیر دستهای عشق ، هر لحظه بی تو رو به پایانم

هر لحظه دردی تازه ،دردی سرخ ، شاید به جرم اینکه انسانم

این زخمهای نا صبور اینجا ،چشم انتظار مرهمی از تو

با آنکه هرگز پر نخواهد کرد ، دستان تو خالی دستانم

من هستم و یاد تو این گوشه ، در گور تاریک اتاق خود

همدرد من ، هم گریه خوبم ، جاریست یادت توی چشمانم

انگشتهای مهربان تو ، آرام می رقصند و یک لحظه

می پیچد آهنگ سه تار تو ، در سرزمین تشنه جانم

با آنکه هرگز پر نخواهد کرد ، دستان تو خالی دستانم

این یک نفس را با تمام خود ، من عاشق چشم تو می مانم !...


 

نوشته شده توسط فریبا در ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت